
یک نفر می آید و تمام هستی ات را دگرگون میکند و تودر گیر نگاهی پرمهر ودر عین حال شیطنت آمیز کسی میشوی که گویی سالیان دراز است در فکر و جان تو ریشه دارد مثل خون مثل نفس و بی رحمانه تمام تورا به تاراج میبرد و تو در گوشه ای مینشینی و هر غروب افول خودت را نگاه میکنی نمی دانم شاید او، همان دخترک معصوم با چشمانی نافذ نسبت نزدکی با خورشید داشته باشد که با بودنش تمام وجود تورا گرم و بارفتنش گردی از سیاهی و سردی به روح روان تو میپاشد . و من نیمدانم ای کاش اینقدر شجاع بودم که بگویم از ان باشی...
ادامه مطلب
جای مرا هم خالی کنکنار تمام لبخند هایتتبسم هایتبغض های بی دلیلتدلتنگی های بی موقع اتکنار تمام قدم زدنهای بی وقفه اتآهنگهای غمگینتخاطره ای شیرینتبی خوابی های همیشگی اتجای مرا هم خالی کنکنار تمام نفس هایتبگذار دنیام بوی تو را بگیردبوی تنت رابوی گیسوان نمناکت را بوی گندمزار رامرا مران از سرزمینجای مرا خالی کن در جغرافیایی به وسعت آغوشتسرزمینی که به آن تعلق دارمبگذار اگر مرگ مرا خواند در سرزمین خودم بمیرمجای مرا خالی کن در سرزمین امن آغوشت...
ادامه مطلب